-
بغض خونین
1402,04,29 17:28
بغضی پر از اشک خونین، در دشت جولان گرفته با عشق، این رنجِ شیرین، شوری دو چندان گرفته دیروزمان غرقِ حسرت، فردا پر از وحشتی گنگ نیرنگِ پنهانِ تردید، از خلق ایمان گرفته از باغبان بسکه در باغ، گل بی محابا رَکَب خورد: ترسان بخود رنگِ زرد، خارِ مغیلان گرفته افتاد ساز رهایی تا از لبانِ ترانه؛ دیدیم رقصِ اناالحق در سینه ها...
-
[ بدون عنوان ]
1402,04,23 14:05
دور از تو در خیال خود از عشق دم زدم در کوچه باغ خاطره تنها قدم زدم تصویر بی قرار تو را پیش پای شعر بر پیکر تخیل پهناورم زدم بر ساقه ی درخت کهنسال باورم نقش تو را به ناخن رویا، قلم زدم من بی تو از جهنم سوزان زندگی هر شب سری به کوچه سرد عدم زدم یاد تو را برهنه فشردم به سینه ام رسم نجیب شرم و حیا را به هم زدم آوارم...
-
جنازه سرو
1402,04,21 03:06
همای مهر به زندان خشم در بند است به روی شهر غمی تلخ سایه افکنده ست گرفت روسری از سر اگر چه بید؛ ولی هنوز گیسوی مواج عشق در بند است از آن شبی که به تاراج رفت روح یقین غباری از دو دلی در هوا پراکنده ست گرفته دور وطن را هوای کینه ولی وطن برای دلش، عشق آرزومند است خزیده در پس دیوار یاس روح امید ولی به موی زنی کار زاهدان...
-
سخنی با کودک درون خود
1402,03,25 15:16
عصر پنجشنبه به سنت نیاکان یادی از رفتگان این راه دراز کرده، سخنی با کودک درون خویش از سر مهر و به شکرانه تنفس در سرای سپند بنماییم و از درازای کلام بپرهیزیم که گفته اند: کم گوی و گزیده گوی چون در. بله، این حقیر سراپا تقصیر در اون سالهای دور، آن زمان که شعر را به ترازوی قیراط می سنگیدند، شعر کیلویی میگفتم و خیال میکردم...
-
سرزمین خسته
1402,03,22 01:22
پر کرده ابری تیره جانِ آسمانش را آشفته کرده دردها روح و روانش را آواره گنجشکی که یک شب حمله ی توفان بر باد داد آغوش امن آشیانش را فریاد خاموش است و بغضی در گلو مانده انگار بند آورده بی رحمی زبانش را گاهی هوس دارد بخندد ریز ریز اما هر بار گِل می گیرد اندوهی دهانش را دست طناب دار با تکفیر حق جویی گاهی فشرده سخت حلقوم...
-
حروف عاشقی
1402,03,11 00:58
حروف عاشقی را واژهء الکن نمیفهمد کسی چون زن شکوه دل سپردن را نمیفهمد به روی شانه ام آهسته سر بگذار بی پروا که بغض بی پناهت را کسی جز من نمیفهمد برای جنگل از درد بیابان ها نگو وقتی کویر تشنهء خشک سترون را نمیفهمد میان شعله افکندند روح آرزومان را عذاب سوختن را جز دل خرمن نمیفهمد به حال تیره بختی مان چه سودی داشت این آتش...
-
نوشدارو
1402,03,03 01:56
قصه ی دلتنگی ما بی تو پایانی ندارد آسمان ابری است اما برف و بارانی ندارد شعله ی خورشید روشن، ماه نورانی است اما داستان تیره روزی، نیز پایانی ندارد حال طوفان گونِ ما را در شب تاریک ظلمت دامن مواج دریاهای طوفانی ندارد رنگ آزادی پریده شهر محبوس است در غم بسکه دارد زخم کاری؛ در تنش جانی ندارد خنده خشکیده است بر لب؛ تشنه ی...
-
[ بدون عنوان ]
1402,02,27 09:39
عشق پرپر می زد اما هیچ کس کاری نکرد مُرد دل درسینه هامان هیچ کس زاری نکرد هیچ کس بر مرگ شادی بین این جمع حزین جز طنین خنده ای محزون عزاداری نکرد هی نوشتیم از شکوه عشق اما هیچ کس از کتاب مهر ورزی پرده برداری نکرد پای رویا در مسیر استجابت گیر بود پای در گل مانده را حتی دعا یاری نکرد گنج عشقی بود پنهان در دل اما هیچ کس...
-
کیمیای جان
1402,02,25 12:13
چشم دل باز کن که جان بینی آنچه نادیدنی است آن بینی گر به اقلیم عشق روی آری همه آفاق گلستان بینی بر همه اهل آن زمین به مراد گردش دور آسمان بینی آنچه بینی دلت همان خواهد وانچه خواهد دلت همان بینی بیسر و پا گدای آن جا را سر به ملک جهان گران بینی هم در آن پا برهنه قومی را پای بر فرق فرقدان بینی هم در آن سر برهنه جمعی را...
-
شعر، کدام شعر؟
1402,02,25 10:28
قابل توجه ادب دوستانی که دارای ذوق هنری در شعر هستند. امروزه وقتی میگوییم شعر باید توجه داشته باشیم که منظور از آن کدام شعر است شعر کلاسیک یا شعر روز. و هر کدام هم انواعی زیر مجموعه دارد که شما را به مطالعه هر دو در دایرة المعارف گوگل کروم ارجاع میدهم. شعر امروز اصولا به وزن و قالب و میزان های عروضی پای بند نیست شاخص...
-
آب حیوان
1402,02,24 12:42
*در سوگ بزرگی برای فقدان آن امام* عزای کیست که عالم تمام، گریان است سرشک شیعه و سنی روان چو باران است مگر امام مبین صادق از میان رفته ، که بانگ شیون و اندوه تا به کیوان است امام و هادی و محیی الشریعه و استاد که مستفیدش هزاران نفر چو نعمان است میان امت اسلام این امام همام چو شمع جمع فریقین و نور ایمان است کجاست آن که...
-
راه ناهموار
1402,02,24 11:07
آمد آن روزی که هر هنجار ناهنجار شد واژه در دست و زبان خلق، جنگ افزار شد چرخ اگر قدری مُرّوت داشت در قاموسِ خویش: تا به ما نوبت رسید از عمد لاکردار شد چهره ی شادابِ شادی شرمگین شد؛ رنگ باخت دم به دم غم روی غم در سینه ها انبار شد پیشِ چشمِ باغبان ها در شبیخون خزان شاخه ای در باغ اگر هم بود چوبِ دار شد جایِ عطر و بوی گل...
-
عشق سوخته (نوستالژیک)
1402,02,20 00:47
یاد باد ایام وصل، آن روزگاران یاد باد آن خوشیها، عیش ها با ماه رویان یاد باد هر دو چون جوزا میان آسمان عشق و شور در میان اختران، رخشان و رقصان یاد باد خود ندانستم که باشد اختران را هم افول باید آخر گشت پشت کوه پنهان یاد باد وه چه جان فرساست هجر یار و فقدان حبیب خاصه هجرانش اگر ناید به پایان یاد باد....
-
خود را به خدا بسپار
1402,02,17 22:17
خود را به خدا بسپار، آن دم که دلت تنگ است وقتی که صداقت ها، در پردهء صد رنگ است او کعبهء عشاق است، او دور ز نیرنگ است فریادرسی جز او خود کیست که بیرنگ است خود را به خدا بسپار (٢) خود را به خدا بسپار ، آن لحظه که تنهایی آن لحظه که در سینه داری دل سودایی از او بطلب ای دوست هر چیز که میخواهی او ناظر حال توست هر لحظه و هر...
-
خالق ام الفسادابلیس+
1402,02,17 01:55
آلوده بود با تب نفرت سرشتشان عبرت برای خلق جهان، سرنوشتشان این قوم بد نهاد و پریشان بهمنی بدتر شد از خزان؛ شب اردیبهشتشان انگشت روی هر چه نهادند سنگ شد لعنت به سنگ مسجد و دیر و کنشتشان یک جای ذهن آینه سالم نمانده است از بس که خورده بر سر آیینه خشتشان حتی بهشت ملعبه ی دست شیخ شد سوزاندمان شراره ی افکار زشتشان در هر...
-
قامت شمشاد (دو غزل از مشکات)
1402,02,17 00:02
دو غزل ناب از استاد ادیب و هنرمند در صنعت خوشنویسی و َشعر جناب آسید محمود ستاری: (۱) به تاب زلف سیاهش که عهد خود نشکستم خدای را که من از هر چه غیر اوست گسستم چه روز ها که به شوق وصال آن مه پنهان به راه مسجد و میخانه تا به شام نشستم به روزگار تعیش نبود عیش و سروری به شوق دوست به محفل بسی قرابه شکستم چه افتد ار نگهی...
-
قاتل آزادی
1402,02,16 23:28
گله از دست کسی نیست سوایِ خودمان که میان تله رفتیم به پایِ خودمان گله از دست کسی نیست خدا شاهد بود: که کمر بست دلِ ما به فنایِ خودمان من و تو قاتلِ آزادیِ خویشیم رواست: بنشینیم شبی را به عزایِ خودمان بنشین پیش من ای دوست سراپا دل شو که بخوانم غزل از حال و هوایِ خودمان ای دل آزرده از این دور تظلم! ما را نرسد بد؛ مگر از...
-
ساقی میخانه
1402,02,16 22:08
بیا به کوچه میخوارگان سری بزنیم به لطف ساقی میخانه ساغری بزنیم به اقتدای همین بال های خورده به سنگ در آسمان قفسناک مان پری بزنیم بیا به سقف پر از دود آهمان با عشق به دست گیسوی تو رنگ بهتری بزنیم به ماهتاب زمین دیگر اعتباری نیست بیا سری به قمر های دیگری بزنیم بیا به همت پاروی دست های خیال سری به قایق در خون شناوری...
-
[ بدون عنوان ]
1401,12,18 12:04
*برآمدن "خورشید" از نیمه "ماه" ای صاحب سریر ولایت به بحر و بر دیهیم خسروی به تو زیبد نهی به سر آن جا که عشق و دلهره باهم شودعجین حالی است طرفه، روح شود با خبر اگر در این هوای تف زده گردیده ام کویر بر من ببار تا که چو دریا شوم مگر گفتند هجر یار، چو ماه است پشت ابر آری، ز هجر اوست که دارم چنین شرر...
-
صبح روشن فردای شهر
1401,12,14 16:30
می تراود نغمه ی دلتنگی از لبهای شهر نیست امیدی به صبح روشن فردای شهر باز هم کابوسِ حسرت بی خبر این روزها سایه افکنده است روی قامت رعنای شهر در سکوتی از فغان لبریز از هر سو به گوش می رسد آوای در خود سوختن از نای شهر غم هجوم آورده از شش سو به این خاک غریب می تراود غم هم از پایین هم از بالای شهر خواب راحت حق مردم بود اما...
-
دردآشنا
1401,12,12 03:39
هو المحبوب "به یغما برده دلبر عقل و دینم" قضا بنشسته گویی در کمینم جهان تار است بی روی تو دلبر بتاب ای مهر تا روی تو بینم. ببین غرق گناه و رو سیاهم چنین بی در بلا و بی پناهم به نفس دون وشیطانم سپردی خدایا تا فزون گردد گناهم ؟! "به روی من دری از مهر وا کن من بیگانه را دردآشنا کن" به دام خود در این...
-
خاکستر کویر
1401,11,08 15:20
در سینه گر چه بی تو، غم بی شمار دارم: شادم که با غم تو، هر شب قرار دارم تسخیر کرده یادت شش گوشه ی دلم را: من پیشِ عشق، عقلی بی اقتدار دارم آه ای بهارِ پنهان پشتِ نقابِ پاییز من بی تو صد خزان تا، فصل بهار دارم مات است در نگاهم، دنیای بی تو انگار آیینه ام که روحی، غرق غبار دارم خاکستر کویری، لب تشنه ام که عمری است؛ با...
-
بی نای عشق
1401,10,29 00:30
گفتی که بی من سر به صحرا میگذاری عشق مرا چی، خانه اش جا میگذاری؟ بی نای عشق ای مبتلای درد هجران برگو چگونه در سفر پا میگذاری... ؟! بداهه در استقبال از شعر دخترم انشاد گردید: یک روز بی تو سر به صحرا می گذارم روی دل کم طاقتم پا می گذارم دنیا مرا حسرت به دل می خواست، یک روز داغ تو را بر قلب دنیا می گذارم مثل تو که گه گاه...
-
درس عشق
1401,08,28 15:37
شمعیم و دلی مشعلهافروز و دگر هیچ شب تا به سحر گریهٔ جانسوز و دگر هیچ افسانه بود معنی دیدار، که دادند در پرده یکی وعدهٔ مرموز و دگر هیچ حاجی که خدا را به حرم جست چه باشد از پارهٔ سنگی شرف اندوز و دگر هیچ خواهی که شوی باخبر از کشف و کرامات مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ روزی که دلی را به نگاهی بنوازند از عمر حساب است...
-
وطن جان خسته ام...!
1401,08,14 20:34
تو آن باغی که تاب آورده عمری بی بهاری را تحمل کن وطن باز این غم بی برگ و باری را سراپای تنت زخم است؛ این را خوب می دانم ولی طاقت بیاور باز هم این زخم کاری را غمی جانکاه بر جانت، به جای برف باریده بیاموزم به غمخواری شکوهِ غمگساری را چگونه بر لبانت می شود لبخند بنشانم که بر تن داری از آغاز، رخت سوگواری را بزرگم خواستی...
-
درون خلو ت آیینه
1401,07,25 18:02
شب است؛ شب درونِ خلوت آیینه ایستاده زنی که می شناسمش از روزهای کودکی ام به هر طرف که نظر می کنم؛ کسی چون من، کسی به هیئت این روزهای زندگی ام، کسی که هم خودِ من هست گاهی و هم نیست، میانِ باغچه ی ذهن خویش با دستش، برای کودکِ بی روح آرزوهایی، که کنج خلوت ذهنش به انتظار اجابت، غریب جان دادند؛ به کار کندنِ گوری بزرگ،...
-
زن در ایران قدیم
1401,07,24 21:00
پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۸۰ - زن در ایران زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبود پیشهاش، جز تیرهروزی و پریشانی نبود زندگی و مرگش اندر کنج عزلت میگذشت زن چه بود آن روزها، گر زآن که زندانی نبود کس چو زن اندر سیاهی قرنها منزل نکرد کس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبود در...
-
دریغ از یک جواب
1401,07,23 18:10
بار سنگین، ماه پنهان، اسب لاغر نابلد ره خطا بود و علامت گنگ و رهبر نابلد ما توکل کرده بودیم، این ولی کافی نبود نیل تر بود و عصا خشک و پیمبر نابلد از چه میخواهی بدانی؟ هیچ یک از ما نماند دشمن از هر سو نمایان، ما و لشکر نابلد از سرم پرسی؟ جز این در خاطرم چیزی نماند تیغ چرخان بود و گردن نازک و سر نابلد مشتهامان را گره...
-
در محفل شعر
1401,07,22 16:59
درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت در من غزلی درد گرفت و سر زا رفت سجاده گشودم که بخوانم غزلم را سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت در بین غزل نام تو را داد زدم داد آن گونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت من بودم و زاهد به دو راهی که رسیدیم من سمت شما آمدم،...
-
بمانیم که چه
1401,07,22 16:53
سایه جان رفتنی هستیم بمانیم که چه زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه؟ درس این زندگی از بهر ندانستن ماست این هـمه درس بخوانیم و ندانیم که چه؟ خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز دوش گـیریمـــو بخاکش برسانیم که چه؟ پی این زهر حلاحل به تشخص هـــر روز بچشیم و به عزیزان بچــشانیم که چه؟؟ دور سر هلــهله هاله شاهـــین...