X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

شعری که ناسروده ماند

هنر و ادبیات متعهد فارسی (نقل با ذکر منبع بلامانع است)

1396,09,27 ساعت 11:11

تا خدا رفتند


کاروان بهار را خورشید                     
 سوی اقلیم سایه ها می برد
هر یک از کاروانیان با خود                      
 نور و آیینه و خدا می برد
             
پیکِ سبز بهار راهی شد                        
ورقی سبز در کف دستش
با پیام مسلّم خورشید                           
عشق و لبخند و مهر پیوستش
 
سایه ها وقتی از مسافت دور             
پیک سبز بهار را دیدند
پشت دیوار شب کمین کردند    
ماه را از کرانه دزدیدند  
 
شد تمام چراغها خاموش         
ذهن کوران که خود چراع نداشت
شب شد و در میان شبکوران              
هیچ کس از کسی سراغ نداشت
 
به شب تیره تاخت پیک بهار                
گیرش انداخت کوچه ای بن بست
هرچه دیوار، پشت خالی کرد        
هرچه در، روبروی او را بست
 
خانه ها کوچه کوچه کفرستان 
کوچه ها شهر شهر کوفه شدند
بوته ها و درخت های وفا                         
خالی از برگ و از شکوفه شدند     
 
جای یک یا دو یا سه شاخه ی گل              
بر سرش خاک و سنگ افکندند
تا بگیرند شیر را او را                            
در گذرگاه تنگ افکندند     
 
گرچه بوی مدینه با خود داشت                 
 کوچه ها رفته رفته کوفه شدند
بر درختان بامها ناگاه                            
سنگها میوه و شکوفه شدند  
 
سرِ هر شاخه ی درختِ بام
دست بوزینه ای به تیر و کمان
همه را یک هدف که بشکافند
سری و سینه ای به تیر و کمان
 
بر سر پیک؛ پیک سبز بهار                      
میوه های رسیده کوبیدند
کینه های نبوده را پیهم                          
از سرِ دستِ شاخه ها چیدند
 
بر سرِ پیک، پیک سبز بهار                      
هر کسی هر چه میوه داشت انداخت
وان کسی که نداشت، چونکه نبود             
فصلِ برداشت و داشت، کاشت انداخت
 
بعد از آن، باد، باد پاییزی                     
سوی او از چهارجانب تاخت
دست سبز بهار بود و خزان                  
شاخه ای از تن بهار انداخت
 
پیک خورشید بوده از این رو               
سایه ها پشت بام بردندش
سایه ای، مثل پرتو نوری                    
ناگهان روی خاک افکندش
 
باد پیچید و این خبر را برد                
برد با خود به خانه ی خورشید
برد و ترکید  مثل ابر بهار                  
بغضهای شبانه ی خورشید 
 
آسمان تنگ و تار شد از غم
شب ستاره شمار شد از غم
باغِ پژمرده از هجوم خزان
اهل بیت بهار شد از غم
 
ماه نو با ستاره ها همه وقت
دور خورشیدِ راست­رو بودند
گرچه آهسته، گرم می­رفتند
از خودِ آسمان جلو بودند
 
شده منظومه­ی فراشمسی
آسمان را مدارِ نو بردند
ساعتِ کهکشانیِ او را
ناگهان قرن­ها جلو بردند
 
جانشان با تمام سرعت نور
هوسِ سیرِ آسمان را داشت
تنشان پایبند جان شد و جان
حکم مرغ در آشیان را داشت
 
راست بودند و راست می­رفتند
پیچ و خم های راه را دیدند
آخرش دست آسمان رو شد
ابرهای سیاه را دیدند
 
ابرها نقشه می­کشیدند و
آسمان را سیاه می­کردند
دم به دم مثل مور و مثل ملخ
دشت را پر سپاه می­کردند
 
مثل چرکی که از دمل جوشد
از زمین اسب و مرد می­جوشید
شد زمین مثل غدّۀ چرکین
که از آن سیل زرد می­جوشید
 
سیل چرکین بویناک آمد
حلقه زد دورِ آب، آب فرات
مثل شب، یک شب سیاه گرفت
به درون خود آب، آب حیات
 
ماه و آب، آب و ماهِ نو هرگاه
روبرو می­شوند زیبایند
مثل آیینه، مثل زیبارو
بی قرارند اگر که تنهایند
 
راه ماه و فرات را بستند
این از آن، آن از این جدا افتاد
دلِ آیینه ها شکست، شکست
خطّ غم روی چهره­ها افتاد
 
شب پرستان شب دل شب­کور
آب و آیینه را جدا کردند
از برای شکستن و بستن
سنگ­ها را همه صدا کردند
 
دست در دست هم­دگر دادند
سنگ­ها دور آب صف بستند
هدف آیینه بود آب نبود
چشم در چشم این هدف بستند
 
قوم یأجوج دور آب فرات
سدّ اسکندر دگر بستند
هر چه آیینه بود آنجا بود
همگی را به سنگ بر بستند
 
آب می ­خواست سوی آیینه
برود سدّ سنگ را می ­دید
چشم آیینه آب را می جست
صف بی حدّ سنگ را می دید                  
 
آب بی­تاب شد خروش افکند
موج گردن کشید و قد افراشت
آینه با تمامِ قد آمد
پیش آن سد رسید و قد افراشت
 
آب و آیینه از دو سو با هم
گریۀ اشک و نور می کردند
گاه راهی به خویش می دیدند
از دل سد عبور می کردند
 
سایه ها تا به روی آیینه
شش جهت راه نور را بستند
سنگ ها هم به خود تکان دادند
راه­های عبور را بستند
 
هدف سنگ جهل می کردند
یک یک آیینه های زیبا را    
می سپردند دست تاریکی
افق آسمان فردا را
 
چهرۀ آب را خراشیدند
بسکه بر روی آب چنگ زدند
نور پرپر شد و شکست از بس
سوی آیینه موج سنگ زدند
 
کاری از دست آب و آیینه
بر نیامد خبر به ماه رسید
ماه از پشت ابر بیرون زد
وقت مرگ شب سیاه رسید
 
ماه آمد کنار آیینه
سایه های سیاه لرزیدند
آبها با خروش سینه زدند
دور از عکس ماه لرزیدند
 
نگران حضور ماه شدند
سایه های سیاه و آیینه
آسمان چشمِ باز شد نگریست
خیره بر آب و ماه و آیینه             
 
در صف سنگها شکاف افتاد
سایه ها مثل دود در رفتند
مثل یک کاسه شیرِ بر آتش
آبهای فرات سر رفتند
 
چشم آیینه ماه می نوشید
آب از دیده اشک غم می ریخت
هر مسیری که ماه نو می رفت
سایۀ سنگها به هم می ریخت
 
سینه اش عکس ماه نو را زد
شد هوادار سینه چاک، فرات
آمد آن ماه آسمان پرتو
پیشش افتاد روی خاک فرات
 
پیش پایش به خاک می غلتید
دم به دم بوسه بر زمین می زد
بوسه با لب نه با تمام بدن
با سر و سینه و جبین می زد
 
موج بی اختیار بر می خاست
ناگهان بوسه ای به لب می زد
ولی از شرم می نشست و چنین
قامت ماه را وجب می زد
 
این یک از تشنگیّ و آن از شوق
شرمگین آب بود و پیچان ماه
آب آتش گرفت وقتی که
دست رد زد به سینه اش آن ماه
 
یا علی گو فرات را برداشت
مثل یک مشک آب بر دوشش
لب او خشک بود و نم نم کرد
عرق شرمِ آب، تر دوشش
 
یا اباالفضل از دلش می کند
هر که او را چنین علی می دید
زان علی هر که کینه بر دل داشت
می خروشید کاین علی می دید
 
چرخ گردون به دور لج افتاد
آسمان باز سفله پرور شد
ابن ملجم هزار تا جوشید
باز وقت نماز حیدر شد
 
باز همدست سایه ها گردید
آسمان برجهای جنگ افراشت
سر هر برج صورتی فلکی
پر فریب و ریا و رنگ گماشت
 
زحلِ سرخ در خروش آمد
باز جوزا حمایلش برداشت
در کمینش شکارچی آرام
تیر در چلّۀ کمان بگذاشت
 
اسب و ارّابه ران و گاو و گاوچران
شیر و روباه و کژدم و خرچنگ
زنِ زنجیر و مار گیسوها
مردِ زانوزده کمان بر چنگ
 
سنگ های بزرگِ سنگتراش
تیرهای سترگِ تیرانداز
همه آماده گشته تا بکنند
حمله با ناگهان ترین آغاز
 
آب بر دوش و آه بر لب رفت
سوی آیینه ها دوان و دوان
بازوان قرص و سینه پر اندوه
گامها استوار و دل نگران
 
ناگهان حکم حمله صادر کرد
چرخ کژفکر کژروِ کژکار
هرچه که برج بود و صورت فلکی
همه گشتند روی ماه آوار
 
این یکی نیزه زد دگر زوبین
آن یکی تیر و آن دگر شمشیر
آن، دو بازوی کهکشان انداخت
وین، به خورشیدِ چشمها زد تیر
 
آسمان دید و شانه خالی کرد
ماه از دوش او زمین افتاد
هرچه آیینه، بی امان لرزید
آب را ضجّه و انین افتاد
 
آب، خود را ز دوش او اندخت
روی خاک سیاه چنبر زد
بعد از آن ناگهان ز هم پاشید
دست ها را بلند بر سر زد
 
نام خورشید را بلند سرود
پیشِ آن یار سربلند افتاد
بر سرش خیمه زد خودِ خورشید
نفس سنگ و سایه بند افتاد
 
دم آخر رسید و تنها ماند
ماه رفت و ستاره ها رفتند
هر چه آیینه بود پر زد و رفت
پر کشیدند و تا خدا رفتند
 
نعش آیینه های خود می دید
چشم خورشید هر طرف نگریست
آهِ از دل کشیده در دل ماند
ناله را خورد و توی سینه گریست
 
سوی آیینه زار، با فریاد
گفت آیا هنوز یاری هست؟
آن صدا رفت و نور شد برگشت
نعش آیینه گفت آری هست
 
چشم دل باز کرد و روشن دید
افق آسمان فردا را
شده آیینه زار، روی زمین
رونق دیدۀ تماشا را
 
دید از آیینه های رو در رو
نور در اوج بی نهایت بود
توی چشم اشکِ گریۀ شادی
روی لب خندۀ رضایت بود
 
چونکه خورشید دید وقت غروب
آسمان شد ز سایه مالامال
مثل هر روز پشت کوه نرفت
رفت این بار داخل گودال
 
تا تواند به روی تاریکی
بگشاید کمین فردا را
غرق در نور و روشنی سازد
آسمان و زمین فردا را
 
سایه ای رفت جانب گودال
کمر واژه ها شکست اینجا
نتوانم سرود چون افتاد
نعش طبعم به روی دست اینجا
 
بروید استعاره ها بروید
این حسین است این حسین من است
سرِ او روی نیزه است امروز
تن او چاک چاک و بی کفن است
 
غم او کهنه کی شود که دلم
تا قیامت بود بدین منوال
غم امروز نوتر از دیروز
غم امسال نوتر از دیسال
 
غلامعباس سعیدی دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۳
برچسب‌ها: نیزه، حسین، عاشورا، نعش آئینه
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :